گاهی وقتها
کلمههام گیر میکنند بیرون نمیریزند میمانند توی دلام
این روزها دلم پر از کلماتیست که با هیچ حربهای نمیتونم خارجشون کنم، بست نشستن بیخ گلو
من از میان واژه های زلال دوستی رابرگزیده ام
آنجا که
برف های تنهایی آب می شوند در صدای تابستانی یک دوست …
گاهی نمیفهمی چی شد چطوری یه دوستی تموم شد … بی خبر میشی، میذاری به حساب گرفتاری آدما، به حساب تفاوت ساعت و خیلی چیزای دیگه … بعد دیگه یه روز دل به دریا میزنی و حال احوال میکنی .. جواب کوتاهه، چند خط حاکی از دلخوری … دلخوری از چیزی که روحت هم خبر نداشته … قضاوتی یک طرفه، قلبت تیر میکشه. کلمه کم میاری از این که به اشتباه ، با سوتفاهم قضاوت شدی بدون اینکه ازت توضیحی خواسته بشه …. یادت میفت دوستی تو “ تا” نداشت اما قرار نیست همه مثل تو فکر کنن ….. سکوت میکنی اما آیا سکوت سرشار از ناگفتهها خواهد بود؟
پ . ن : دلخور نیستم … دلگیر هم نیستم .. متعجبم و متحیر این روزها
چهارشنبه, مرداد ۰۶م, ۱۳۸۹ | Author: انجل


شما چی گفتین