یکشنبه, مرداد ۲۵م, ۱۳۸۸ | Author: انجل



میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت
واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم
آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه…




























پ . ن : فقط برای ثبت در تاریخ برای n امین سالگردی که مثل برق و باد گذشت …. با یک روز تاخیر البته :) هر چند که قصه این هجرت چند سالی زودتر شروع شده بود




Leave a Reply