این که بعد یه شب تا صبح بارون شدید ، آفتاب خوشگل و خوشرنگ میفته تو چشت
اینکه بعد یه روز مه آلود و پر درد و استرس میتونی لبخند بزنی
اینکه وقتی داری درایو میکنی اون درخت قرمزه وسط اون همه درخت بی برگ و خشک بهت چشمک میزنه و دلت قنج میره از خوشگلیش
اینکه هنوز دوستای خوبی داری که باهاشون کل کل کنی
اینکه هنوز ارزش های انسانی درت نمرده و درد آدما دردت میاره و دردای خودت یادت میره
اینکه بعد ساعت ها حرف زدن با دوستای خوب حس آرامش میکنی
اینکه میری سفر و خیلی غیر مترقبه دو تا دوست خوب پیدا میکنی
اینکه هنوز میتونی آدما رو دوست داشته باشی و بهشون اعتماد کنی
اینکه هنوز نشدی مثل خیلی ها ، این دنیا و مادیات نقش اول زندگیتو بازی نمیکنه و میتونی به بقیه فکر کنی
اینکه خاله ای داری که وقتی حالت خوب نیست میتونی بری رو تخت اتاقش ولو شی و ساعت ها باهاش حرف بزنی
اینکه هنوز با همه مسائل دور و برت و تجربه ها ی تلخ و شیرین میتونی آدما رو با همه وجود دوست داشته باشی
بهت میگه که هنوز دلی تو سینه داری ،
که هنوز میشه عاشق شد ،
که هنوز میشه انسان بود
که هنوز برای زندگی امیدی هست …
رنج میباید برد.
دوست میباید داشت *….
پ . ن : تازه اینم یادم رفت که بعد چننننننند روز درد کشیدن وقتی صبح پا میشی و دست درد و گردن دردت بهتر شده اصلا مگه میتونی خوشحال و شاکر نباشی؟ ![]()
* فریدون مشیری

شما چی گفتین