Archive for آذر ۹م, ۱۳۸۸

دوشنبه, آذر ۰۹م, ۱۳۸۸ | Author:




این روزا کلافه ام حتما معلومه نمیدونم شاید هم معلوم نیست اما میخوام بهش اعتراف کنم اینجا که تنها خلوتگاه منه شاید این کلافگی تموم شه .
این روزا غرقم تو خودم تو آدما … تو دنیای دور و برم. دارم سعی میکنم کشف کنم خودمو ، آدمارو ، روابط و ، دوستی ها و کلا زندگی و دنیا و هرچی توشه .
گاهی حس میکنم انگار تازه متولد شدم، هیچی از دنیا نمیدونم و تازه اول راهم. گاهی احساس اصحاب کهف رو دارم که بعد سال ها بیدار شدم و کلی از قافله عقبم !
گاهی حس میکنم اصلا به این دنیا تعلق ندارم و نمیتونم آدم ها رو با همه لایه ها و رمزها و نقاب هاشون درک کنم اما با همه اینا بیشتر مواقع هنوز مثل همیشه عاشق آدم هام و نمیتونم نباشم!
و خب این کلافگی این گیچ بودگی گاهی به شدت اذیت میکنه…
کسایی که خوب نمیشناسنم بهم میگن چرا دورت یه دیواره؟!! آدما میترسن بهت نزدیک شن و جرات حرف زدن باهات رو هم ندارن و از اونطرف آدم هایی که همین دیوار رو براشون برداشتم و شدن کسی تو زندگیم و یه شناختی پیدا کردن از من، بهم میگن چرا انقدر برات مهمن آدم ها ، خیلی جدی میگیری آدم ها رو، زندگیتو بکن، برای خودت زنده باش و زندگی کن.
خودم هم گاهی فکر میکنم ، مشکل من اینه که آدما برام زیاد مهم میشن…. زیاد، جدی میشن، خیلی زیاد… میشن یه بخشی از زندگیم و من از زندگیم براشون میگذرم و بعد ….
ضربه میخورم .. هی ضربه میخورم و …
باز هی یاد نمیگیرم که آدما رو جدی نگیرم هیچ جای زندگیم ، که زندگیم رو بکنم و از بودنشون فقط لذت ببرم و خوش باشم که هستم و هستن و مهم نباشه دردا و هزار پیچ و خمشون و یا به قول دوستی “سوسک ” هاشون رو نبینم !
‫‫‫بعد هی درد میکشم ….. هی درد میکشم
‫تو همه روابطم
تو همه دوستی هام
‫.
.
.
کلافه ام و با دوستی گپ میزنیم و اون بهم میگه
شاید باید یاد بگیری که نباید به کسی اعتماد کرد
باید نزدیک شد
ولی نباید اعتماد کرد
اگه اعتقاد داشته باشی بهش خوب‌ه..
لااقل به یه چیز رسیدی توی زندگی..


حرفاشو بارها و بارها زمزمه میکنم با خودم که شاید ” باید نزدیک شد ولی نباید اعتماد کرد ” …….. شاید !


نمیدونم گیجم … حس گم کرده راهی رو دارم که میدونه گم شده اما راه رو پیدا نمیکنه و هیچ نشونه ای هم نداره تا بلکه راه رو پیدا کنه !













اما خودم فکر میکنم به قول نامجو :
یک روز از خواب پا می‌شی
می‌بینی رفتی به باد
هیچ‌کس دور و برت نیست
همه‌ رو بردی ز یاد

چند تا موی دیگه‌ت سفید شد
ای مرد بی اساس
جشن تولد تو
باز مجلس عزاست
بریدی از اساس

قوز پشتت بیشتر شد
شونه‌هات افتاده‌تر
پیرامونت رو ببین با دقت
می‌سوزن خشک و تر




















* اینم از برکت سر سفر با دوستان ناباب که هیییی نامجو دادن به خورد ما این چند روزه :ی


پ . ن : شایدم شماها که منو از بیرون میبینین بتونین بهتر نظر بدین که مشکل منم یا چی؟
پ . ن تر : شایدم اینا از عوارض یه سال بیشتر پیر شدگی و نزدیکی به یه مرزهایی و گذر از یه سنینیه و اینا :ی

دسته: روزنگار  | برچسب‌ها: , , ,  | نظرات