و غمی بزرگ به وسعت اسباب کشی….
گاهی میخوای یه کاری کنی که تو زندگیت یه تغییری ایجاد کنی ، یه پرشی ، جهشی ، تکونی ، حرکتی … غافل از این که خود حرکته میشه مایه عذاب و کابوسای شبونه ات
نمیدونم تو این هیری ویری خونه عوض کردنم چی بود واقعا ! با این همه فشار کار و استرس های مختلف زندگی واقعا جای این یکی نبود اصلا به خصوص که امسال به شدت هم تنهام و نیست در شهر…… هر چی من فریاد زدم هل من ناصر ینصرنی و اینا ندایی بلند نشد که نشد ! و بالاخره تنهایی جابه جا خواهم شد و خب اینه رسم روزگار کلا همه وقتی لازمت دارن هستن و وقتی تو کاری داری غیب میشن !
سعی کردم غر نزنم هیچ نگم آروم اون گوشه ماستمو بخورم ، وسایلم رو جمع کنم و کم کم ببرم اون گوشه دیگه جایی که قراره از این به بعد بشه خونه اما نشد کم آوردم …
نشستم این وسط رسما و ………..
این رسم روزگار میفتم که کس نخارد پشت من …
هیچی نمیگم ، حتی زنگ نمیزنم به کسی برای کمک دستم رو به زانو میگیرم و بلند میشم و کار رو خودم تموم میکنم که بدونن من به هیچ کس هنوز هم احتیاجی ندارم مثل همیشه
پ . ن : خسته ام و عصبی اگه اینجا هم غر غر نکنم که دیگه باید رسما برم قبرستون … پس لطفا نصیحت نفرمایید که حوصله شنیدنش نیست ![]()
پ. ن تر : گاهی زور داره خیلی این تنهاییه ……این که حس میکنی تو دنیا تنهاترینی اما خب فقط هیچ مگو ….. !
*از صبح این آهنگ داریوش تو کله ام پر بود البته با صدای شاملوش شنیدنی تره به خصوص تو این حال و هوا


شما چی گفتین