Archive for » دی, ۱۳۸۸ «

سه شنبه, دی ۱۵م, ۱۳۸۸ | Author:

بغض دارم باز …
تو حال مبهمی ام این روزها …. به گذشته فکر میکنم ، به روزای خوب و بدی که داشتیم تو دوستی ها ، به روزی که شمارش رو دوستی داد و گفت بچه خوبیه یه دوست خوبه ، به تردید هایی که داشتم برای زنگ زدن بهش ، به اولین تماس تلفنی ، به اولین دیدار …. به این که چقدر یهو شدیم همه کس هم انگار سال هاست هم رو میشناسیم ، به اولین سفرمون به دوستیمون به دوست داشتنمون
خاطرات کوتاه اما عمیقمون رو ورق میزنم … به قول دوستی بی اختیار”رو صورتم خاطره چیکه میکنه “!
یاد اون شب سردی که دست تو دست هم قدم میزدیم و هر دو احساس خوشبختی میکردیم از پیدا کردن هم و شاکر بودیم
اون شبی که گفت : ” حق نداری از اینجا بری و من تنها شم باز ” و من گفتم : تو نری من نمیرم …. اصولا دوستی من ” تا ” نداره و اگه دوستام من رو از زندگیشون بیرون نکنن من جایی نمیرم ……
حالا این روزها احساس بیرون شدگی دارم … انگار همه اون روزهای خوب و بد تموم شده ! انگار غریبه شدیم ، انگار دور شدیم و این دیواری که بینمون ایجاد شده هر روز داره بیشتر میشه


نشستم اینجا فکر میکنم و اشک میریزم و نمیفهمم کی و کجا و چطوری آدما این همه مهم میشن تو زندگیم که کمرنگ شدنشون این همه اذیتم میکنه ! یاد حرف یه دوست میفتم که ” آدم نمیشویم … ” و فکر میکنم واقعا من درست نمیشم ! مهم نیست آدما کی و چی باشن برام مهم ان و بعضی ها مهم ترن .


کاش میتونستم بهش بگم چقدر برام عزیزه ، چقدر از ته دل آرزوی خوشبختی و آرامشش رو دارم ، چقدر دلم میخواست این سکوت کشنده رو بشکنه و باز باهام حرف بزنه تا محکم بغلش کنم و بگم هر تصمیمی بگیره من پشتشم و هر کاری برای خوشبختیش از دستم بر بیاد میکنم …..




کاش دوستی هامون تا نداشت ….


















* شخص مورد نظر این پست جنس مخالف نویسنده نیست پس بیخود خیال پردازی نکنید و دنبال سوم شخص ماجرا نگردید ! اینجا حرف از یه دوستی ه یه دوستی که لنگه نداشته !