Archive for » مرداد, ۱۳۸۹ «

یکشنبه, مرداد ۱۷م, ۱۳۸۹ | Author:

میخوام بنویسم و دستم به قلم نمیره
میخوام ننویسم و دل آروم نمیگیره
خودم رو غرق کار کردم رو پروژه ای که باید تا هفته دیگه تحویل داده بشه . هر از گاهی سری به دنیا میزنم که از اخبار با خبر شم .
اول صبحی فیس بوک رو باز میکنم
خبر تکان دهنده است … شوکه ام هنوز
از طرفی فکر میکنم شاید باید خوشحال بود ولی بعد با خودم میگه آخه چرا ! چرا یک عده نشستند بر مسندی که به مرگ میگیرن که ما رو به تب راضی کنن
از صبح چهره «ف » همسر « و » از جلو چشمم کنار نمیره … تنها پسرش و اینکه چطور اون و تنها پسرش باید این ۲۰ سال رو سپری کنن!
اشک ها بند نمیان .. تلاش میکنم تماس بگیرم .. بی فایده است ..
مثل مرغ پر کنده تو خونه قدم میزنم و قل الله یکفی میخونم و از صمیم قلب آرزو میکنم صبح امید از راه برسه و ریشه ظلم تو کل دنیا خشک شه





شاید بهتر باشه سکوت کنم انگار اینجا داره تبدیل میشه به مرکز غر زنی !