مدت ها بود راجع به تهران من حراج شنیده بودم و به شدت دلم میخواست ببینمش
اون روز بعد از ظهر تو یه صف ۳۵۰ نفری ما هم وارد سالن شدیم و فیلم شروع
سکانس اول ۲ تا مرد افغان مشغول زدن و خوندنن و طرف دیگه اتاق ۳ تا نوجوون مشغول لذت بردن
وسط باغ یه سری اسب و یه اسطبل که توش مجهز تر از بهترین کلاب های اینسر دنیا همه جور بساط لهو و لعب از عرق و ورق و زر ورق و موزیک و رقص و … یافت میشه در لحظه ای پسری ( سامان ) که قرار بود به دختری ( مرضیه ) معرفی شه تو این مهمونی دستش رو میگیره و میزنن بیرون و سر از یکی دیگه از اسطبل ها در میارن.
تو همین موقع ها پاسدار ها و یا شاید لباس شخصی ها میریزن و با فحش و کتک همه از جمله خونواده افغان رو سوار ماشین میکنن و میبرن
و ماجرا دقیقا از اینجا بین سامان و مرضیه شروع میشه . ماجرایی که من رو به گوشه گوشه تهران میبره . و تو سکانس های مختلف میفهمی که مرضیه مهاجرت کرده و درگیر کارهای پناهندگیه ….
سکانس ها بین قبل و بعد این سفر! هجرت! فرار ! دربه دری ! آوارگی ! یک شروع بی پایان …. غربت و غربت به نمایش در میان
و تو به راحتی در هر بخشی خودت رو میبنی ، اگه هجرت کرده باشی …
صحنه های روزهای آخر زندگی مرضیه تو ایران ، قدم زدنش تو خیابونا انگار که با همه وجود میخواد مناظر و صدا و هوا و همه چی تهران رو ضبط کنه تو وجودش …
صحنه فریادش بالای تپه روز قبل حرکت …
فرار به سمت کشوری نا مشخص و به سوی سرنوشتی نامعلوم
اشک های من و بقیه تماشاچیان که بی اختیار صورت ها رو خیس کرده
دیدن خودت هر لحظه لحظه سکانس های آخر تو همون شرایط و روزها ….
نگاه به تهران از بالا …
پشت سر گذاشتن با اشک و آه
خداحافظی از ذره ذره خاکش و پس پشت گذاشتن ….
سکانس آخر مسئول پرونده به مرضیه میگه که حق برگشت داری اگه تصمیم بگیری …. حقی که به من داده نشد ….
و بعد تصاویر به تهران برمیگرده …
تماشاگر خودش باید بقیه داستان رو بخونه …. اشکام رو به زور جمع میکنم برای جلسه سوال و جواب که با حضور گراناز موسوی کارگردان فیلم برگزار میشه.
گراناز حجاب داره و میگه قصد برگشت به ایران رو داره وقتی که پایان نامه اش رو نوشت و دکتراش رو در استرالیا گرفت و میگه باور داره که هیچ کار اشتباهی انجام نداده و این فیلم صد در صد با مجوز ساخته شده و هیچ خط قرمزی رو رد نکرده و کار خلافی نکرده که نگران برگشتن باشه ولی خب از اونجایی که هیچی معلوم نیست کی میدونه که چی ممکنه پیش بیاد.
همراهان وسط جلسه خسته میشن و از سالن میزنیم بیرون و هر کی به سمت ماشینش …
جای پارک به سختی گیر اومد وقتی ۲ ساعت قبل شروع فیلم رسیدم بعد ۴۵ دقیقه جا پیدا کردم و بعد کلی پیاده روی رسیدم و با صفی ۵۰ نفره روبرو شدم و به آنی کمتر از نیم ساعت صف به ۳۰۰ نفر تا طبقه سوم ساختمون رسید. و این استقبال جالب بود . نصف بیشتر تماشاچی ها غیر ایرانی بودن . آقای بغل دستی رفیق جان میگفت بار دومه که اومده فیلم رو ببینه و خب همه اینا تجربه های جدیدی بود.
از سالن میزنم بیرون دست تو جیب به سمت ماشینم حرکت میکنم …. تصاویر ۱۱ سال پیش مثل همون تصاویر پرده سینما … جلو چشمام
مغزم برگشته به همون روزای آخر … به خداحافظی ها … به حراج زندگی … به حراج خاطرات … به اشک ها و به آخرین فریاد تو وطن ….
گذشته … حال … آینده
گذشته تموم نمیشه با همه درد هاش به جا میمونه و هر تلنگری تو رو برمیگردونه بهش و ناخودآگاه میبینی که صورتت از بارش خاطرات خیس خیس شده !
چاره ای نداری باید مثل همون روز آغاز آوارگی سرت رو برگردونی پس پشت رو ببینی بوسه به خاک وطن بزنی و با سیل اشک هات اولین قدم رو تو خاک غربت بذاری به امیدی …. به امیدی که شاید امروز فکر میکنی سرابی بیش نبوده !
پ . ن : تو یه سکانسی که سامان رو هواست به مرضیه میگه استرالیا ( تو بخون غربت ) مثل بهشته … بهشت کاغذ رنگی و بعد از بدبختی ها و مشکلات اینور میگه … مشکلاتی که تو فقط وقتی میای و به این بهشت پنهان میرسی با همه وجود درک میکنی و میبینی که این سراب اونی نبود که تو فیلما دیدی ! که تا نیای و تجربه اش نکنی به هیچ وجه با توضیحات من نوعی آواره این دیار باورت نمیشه و فکر میکنی میخوام این گنج پنهان رو از تو ی رفیق دریغ کنم …
اما باور کن آسمون اینور تیره تره و دردهای زندگی اینور آب بیشتره رفیق … بهشتی در کار نیست!
یکشنبه, بهمن ۲۴م, ۱۳۸۹ | Author: انجل
One Response


سه شنبه, ۲۴٫ اسفند ۱۳۸۹
mamnoon az review
be web man ham tavajoh konid