دوشنبه, آذر ۲۱م, ۱۳۹۰ | Author:






نفسی کوچک بود و
حریر نازک مهتاب بود و
فواره باغ …


چون زاده شدم
چشمانم به دو برگ ناورن می‌مانست
رگانم به ساقه نیلوفر
دستانم به پنجه افرا
و روحی لغزنده
به سان باد و برکه!
به گونه باران


و من
ای طبیعت مشقت آلوده
ای پدر!
فرزند تو بودم














تولدت مبارک ای همزاد!

*شاملو

One Response

  1. دنبال یادداشتی درباره ی تهران من حراج بودم که سر از اینجا درآوردم… دوستی دارم که اونم هوای زندگی تو غربت به سرش زده. البته خودمم گاهی از هوای گرفته ی وطن، دلم میگیره.چرا هیچ چیز نمیتونه آدمارو راضی کنه؟؟ همه دنبال تغییرن! یکی در انتظار رفتن، دیگری در حسرت برگشتن!

Leave a Reply