میگه : شما اصولا اینطوری هستی که می ری تو خیابون بی دلیل به مردم کمک می کنی، نه؟
میگم : دقیقا
میگه : خوش به حال خلق عالمی که دور تو ان به خدا
میگم : …. ای بابا
میگه :می دونی داستان چیه
جریان اون یاروئه که می ره استادیوم
با دو سه نفر دست می ده
بعد جو می گیردتش
تا ته دست می ده
حالا داستان داستان تو ئه
همین تا نصف استادیوم که دست دادی بسه دیگه
برو بشین سرجات فوتبال نگاه کن
آخر قضیه باید حدی گذاشت
بابا آدم که دلش رو از تو جوب پیدا نکرده
گاهی باید خودخواه شد
اطرافیان آدم
یکیشون هم من
عادت می کنن که آدم بهشون سرویس بده
بعد وقتی می خوای کمی فکر خودت باشی
یکی از ابزارهایی که استفاده می کنن
اینه که دچار عذاب وجدانت کنن
و من : ………. میمونم که چی بگم
یادم میاد که به من از بچه گی گفتن اول دیگران بعد خودت ، من از وقتی شروع کردم به فهمیدن یعنی شاید تو سن خیلی کم مثل ۶ – ۷ سالگی مادری رو دیدم که از همه وجودش برای همه خلق عالم میگذشت ، دیدم که خودش درد میکشید تا بقیه خوشحال باشن ، من معنی مواسات رو با همه وجود از بچه گی درک کردم و حالا هر چقدر این تو جامعه امروزی ایراد به حساب بیاد هم من نمیتونم جور دیگه ای باشم …
آره درسته آدم ضربه میخوره ، آدم گاهی کم میاره ، از آدم سو استفاده میکنن ، آدم شاید حتی گاهی خسته شه ! اما باز هم آخرش میبینه نمیتونه به دیگران فکر نکنه …….
حالا اینکه این خوبه یا بد واقعا ،رو کی مشخص میکنه؟ یعنی واقعا معیار ارزش ها کجاست ؟ اصلا دیگه چیزی به اسم ارزش تو دنیای امروزمون مونده یعنی؟ بشر کی به اینجایی رسید که الان توشه و آیا واقعا راهی برای پر رنگ کردن ارزش ها وجود داره ؟ من یک عمر افتخار کردم به تربیتی که شدم اما امروز تو جامعه ای زندگی میکنم که هر روز فکر میکنم کلی با دنیای اطرافم فرق دارم فقط به خاطر نوع تربیتم … نمیدونم پدر مادرم اشتباه کردن یا دنیای امروز اشتباهه؟ شما چی فکر میکنین؟
پ . ن : روزهای خاصیه این روزا که بین باید ها و نباید ها غوطه ورم …..

شما چی گفتین