Archive for » فروردین, ۱۳۸۹ «

پنجشنبه, فروردین ۱۲م, ۱۳۸۹ | Author:

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد …..

۳ سال پیش درست تو روزهای بهاری احساس رهایی و سرزندگی و سرشار از عشق و انرژی بودن کردم ‌،‌ درست ۳ سال پیش بندهای اسارتم رو رسما پاره کردم
بهار بود و دنیا روح زندگی داشت و من تصمیم به زندگی کردن داشتم . اونقدر انرژی داشتم که فکر میکردم میتونم کوه ه رو جابه جا کنم

اینا عین کلماتی که ۱۵ اپریل ۳ سال پیش نوشتم :
“امروز یک روز بزرگ و مهم تو زندگمیه ……… بالاخره بعد سالها یه کار نیمه تموم رو تمومش کردم و اون تصمیم رو عملی کردم …..امروز آخرین برگ اون کتاب و خوندم و بستم گذاشتمش ته ته تهههههههههههههه ….. کتابخونه ، همون پشت مشتا یه جایی که چشمم بهش نیفته دیگه …! آخه کتاب خوبی نبود …. ولی خیلی چیزا یادم داد و یه بخشی از کتابخونه زندگیمه
به خودم افتخار میکنم و از خدا تشکر ”
سال گذشت ه سال سختی بود برای خیلی ها ،‌برای وطنم ، برای مردمم ، و برای خودم و زندگی شخصیم اما گذشت با امید به رسیدن صبحی روشن .
امروز درست ۲ هفته قبل رسیدن به این سالگرد باز هم تصمیمی بزرگ رو عملی کردم تو زندگیم شاید نه به اون بزرگی اما به شدت سخت تر از اون .
باز هم احساس رهایی میکنم ، باز هم خوشحالم که دفتری دیگه رو تو زندگیم بستم و باز امیدوارم که زندگی روزهای خوبی به همراه خواهد داشت .
کنار پنجره نشستم آفتاب به شدت افتاده تو اتاق شکوفه ها تو باد ملایم بهاری میرقصن و من با بوی بهار مست میشم


















*‌تصمیم کبرایی گرفته ا م و مصمم بر اجرایش و به خودم ایمان دارم که موفق خواهم شد چون گذشته به خودم این رو ثابت کرده لااقل .

دسته: تجربه ها  | برچسب‌ها: ,  | ۲ نظر