Archive for » اسفند, ۱۳۸۹ «

شنبه, اسفند ۰۷م, ۱۳۸۹ | Author:

هنوز شاکم …
هنوز باور ندارم برای یک سال به همین راحتی از دیدن مامان بابا و داداشام محروم شدم ! به همین الکی ، به همین بیخودی به خاطر تعصب و بغض بی جهت یک آدم…
هنوز نمیتونم باور کنم که این اتفاق افتاده و اصلا چطوری اینطوری شد؟
اما واقعیت ماجرا اینه که باید بپذیرم که همیشه اون اتفاقی که میخوایم نمیفته و یا لااقل برای من همیشه برعکس اون اتفاقی که خواستم افتاد و همیشه یه جایی یه نقطه ای چاره ای جز پذیرفتن نداشتم
به هر بخشی از زندگی گذشته و حالم که نگاه میکنم گره ای در کار بوده و هست که نفهمیدم علت این گره منم یا چی؟
گره ای که گاهی موفق به بازکردنش شدم و گاهی مجبور به گذشتن از کنارش
جایی جنگیدم و جایی وا دادم
نمیدونم خودم رو با جمله قسمت بوده و یا حتما حکمتی درش هست گول زدم و میزنم یا واقعا حکمتی تو این روند هست
اما چیزی که امروز تو این لحظه میدونم اینکه باید راضی باشم اما سکوت نکنم و سکوت نخواهم کرد تا حقم رو پس بگیرم
مثل همیشه میخونم :
همچو گمان مدار آنچه آرزوی انسان است خیر انسان است چه بسیار آرزو که عدو جان است …
و سعی میکنم این زخم رو مرحم بذارم و این درد رو فراموش کنم و این بغض رو فرو بخورم تا چه پیش آید!








سحر نزدیک است؟