Archive for » فروردین, ۱۳۹۰ «

یکشنبه, فروردین ۰۷م, ۱۳۹۰ | Author:

این روزها شهر غرق در شکوفه است و من بهار رو عاشقم


وقتی شهر رو توصیف میکنم برای دوستانی که هرگز در این منطقه نبودن میگم که شهر مثل بهشت شده و هر بار که این رو میگم یادم به شکوفه السادات میفته که ۱۵ سال پیش تو چنین روزهایی ما رو ترک کرد و الان تو بهشته .


راستی چقدر دلم برای آغوش پر مهرش تنگ شده. برای صدا کردنش ، برای صداش ،‌ برای خنده هاش ، برای همه خاطرات کودکی ،‌برای همه دلخوشی های زیباش ،‌ برای همه نصیحت هاش ….. آخ که چه زود تنهامون گذاشت ! و چه سخته توصیف حالت بعد از سال ها نداشتن عزیزی …


این روزها چقدر به یادش بودم  و چقدر از ته دل دیدارش رو خواستم تا دیشب به خوابم اومد و من تمام امروز به یادش زیر درختان شکوفه قدم زدم و اشک ریختم. مادربزرگی که شکوفه بود ،‌از گل زیباتر و لطیف تر بود ،‌قلبش دریایی بود و مهربونیش اقیانوس و عاشق گل و گیاه و طبیعت.
دلم تنگه برات بهترین مادر بزرگ








شعری از دایی به یاد مامان بزرگ شکوفه :


میدانی که سالهاست در بهار من یک شکوفه نیست
شکوفه ای نمییابم، نمی بینم ، ندارم
اما شکوفه را به خاطره می سپارم
چشم به دنبال شکوفه ای در بهارم
اگرچه شکوفه ای نمی یابم ولی بخاطر دارم
…به خاطر میسپارم در هفتمین روز بهار
که نیاز هر شکوفه به باران بهاری است
ابری می شوم و اشک می بارم چون
زیبائی بهار را در شکوفه می بینم
وبهار بدون شکوفهء من خزانی بیش نیست


























پ . ن : این یکشنبه شله زرد درست میکنم