Archive for » تیر, ۱۳۹۰ «

چهارشنبه, تیر ۰۸م, ۱۳۹۰ | Author:

تو فیس بوک پیداشون کردم بعد از دو دلی های فراوون و شک تردید پیغام دادم بعد چند روز دخترک جواب داد و گپ کوتاه مسیجی داشتیم اما خودش جواب نداد
۲۰ روز که گذشت و جواب نداد میخواستم برم و پیغامم رو پاک کنم . فکر میکردم ا شتباه کردم مثل همیشه همه دنیا رو مثل خودم دیدم و فکر کردم رفاقت ما ربطی به چیز دیگه ای نداشته و نداره!
رسیدم خونه رفتم سراغ فیس بوک پیغام داشتم ازش که پیغام من رو ندیده بود و چقدر خوشحال شده از دیدن پیامم!
بعد چند تا پیام شماره تلفن ها رد و بدل شد و تو یه عصر دلگیر دل به دریا زدم و شماره اش رو گرفتم ….. ساعتی حرف زدیم و اشک ریخیتم و امروز
بعد ۱۲ سال به دیدنش رفتم. شکسته شده بود اما اصلا عوص نشده بود. خودش بود . خود خودش! همونقدر صمیمی و مهربون . دخترک اما خانومی شده بود زیبا و طناز
۵ ساعتی رو با هم بودیم . از همه جا حرف زدیم . از زمین و آسمون . دوست و آشنا . دنیا و روزگار …… حس عجیبی بود. خوشحال بودم اما گم !
بغل کردیم حرف زدیم اشک ریختیم خندیدیم و بعد ۵ ساعت خداحافظی کردم به امید دیدار زود
روز خاصی بود …
احساس میکنم بخش گم شده ای از وجودم را پیدا کرده ام . بخشی از خاطرات خوب و بد گذشته . آدمی از روزهای دور … دوستی که خواهر بود. خواهری که دوست بود. دوستی که خواهر خواهد ماند.
نمیدونم این حس رو باید چه نامید
اما میدونم از دیدارش و حضور دوباره اش در زندگیم بعد این همه سال حس خوبی دارم.
خوش اومدی به دیار غربت خواهرکم