Archive for » شهریور, ۱۳۹۰ «

یکشنبه, شهریور ۰۶م, ۱۳۹۰ | Author:



چگونه با دشمنت به دوستی تا کنم؟
تو رخت زندان تنت، و من تماشا کنم؟؟؟
قسم به زن،‌نازنم اگر محابا کنم
اگر چه تلخ است حق، نمی‌توانم نهفت!
زبان از آن بایدم که آشکارا کنم



صبح کله سحر بعد از چند روز خوشی و بی خیالی و فارغ از دنیا بودن، بعد یک شب بی‌خوابی کامل رفیق جان را می‌رسونم و برمی‌گردم خونه و آنلاین میشم!
با دوست عزیزی صحبت می‌کنم و من بی‌خبر از همه جا بعد روزها با خبری تلخ روز رو شروع میکنم!
شوکه ام! باور ندارم …. شاید نمیخواهم باور کنم این حجم ظلم رو!
دنبالش میگردم و جز خطی بر صفحه فیس بوکش چیزی پیدا نمکینم!
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما ….
خبر رو بارها و بارها میخونم! انگار انتظار دارم اشتباه شده باشه … باور ندارم :|
بغض راه گلو رو بسته و حتی دستم به نوشتن نمیره
فقط شک ندارم ترکه بیدادش رو خواهیم شکست روزی
روزی که دیر نیست
مبادا شک کنی بزرگ رفیق کوچکم
برادر نازنینم
تو که مایه افتخار همه مائی ، مایی که روزی کم آوردیم و ره غربت پیش گرفتیم! اما تو ماندی،‌مبارزه کردی، حق خودت و من را طلب کردی و حالا دست ظلم اینگونه با تو معامله میکند… اما بزرگ رفیق کوچکم دل قوی دار که بی‌شک صبح امید میرسد و من و تو با هم دست در دست ایرانمان را خواهیم ساخت!
گر تو آزاد نباشی همه دنیا قفس است بزرگ رفیقکم ………
کجا فریاد زنم بغض بسته بر گلو؟