Archive for the Category » تجربه ها «

پنجشنبه, مرداد ۰۶م, ۱۳۹۰ | Author:


با اینکه نزدیک ۸ ماهه که سر کار نمیرم و رو مرخصی ام
با اینکه قصد نداشتم برگردم سر کار و تصمیمم رو گرفته بودم
با اینکه مدت ها بود فکر میکردم دیگه اون جا برام تموم شده است
و با همه مشکلاتی که قبل از مرخصی باهاش دست و پنجه نرم کرده بودم
و با اینکه دیروز میتزی بهم به طور واضح گفته بود که دیگه کارمند اینجا نیستی
اما انگار نمیخواستم باور کنم که دیگه کارمند نیستم بعد این همه سال
انگار باورش سخت بود که حتی رئیسم لحظه ای فکر نکرد که آدمی که این همه سال این همه برام جون کند شاید باید جواب بهتری بهش بدم!
باورش سخت بود و کمی شوکه کننده که امروز در جواب ایمیلم گفت حتی لازم نیست برم اونجا و لوازمم رو برام پست میکنند!
باورش سخته اما دنیا همینه و رسم روزگار همین
خوشحالم که تصمیم گرفته بودم برنگردم سر کار.
خوشحالم که برنامه ام مشخصه و میخوام برگردم درس بخونم و برای خودم زندگی بهتری بسازم

اما سخته چیزی رو که این همه سال مثل بچه ات مثل عشقت دوست داشتی و با جون و دل براش زحمت کشیدی به این راحتی از دست بدی
احساسم هم قاطی کرده امروز
خوشحالم اما ته دلم یه جورایی انگار بهم برخورده که رئیسی که این همه قبولش داشتم حب مقام انقدر عوضش کرد تو این یک سال اخیر که دیگه هیچی رو نبینه !
من که دارم میرم دنبال زندگیم ولی برای اون و آدمایی مثل اون متاسفم که گذشته شون یادشون میره و فراموش میکنن از کجا اومدن و به کجا رسیدن!
یادش رفته با هم چند سال پیش رئیسمون رو که مثل امروز اون عمل میکرد از کار بی کار کردیم حالا خودش پاش رو گذاشته جای همون آدم غافل از اینکه ممکنه همون بلا سر خودش بیاد
آدما زود فراموش میکنن
اما من ، رها و آزاد بعد ۹ سال کار بی وقفه، لذت بیکار بودن رو حس میکنم و با امید به آینده ای که پیش رو دارم سرم رو بالا‌ میگیرم و اعلام میکنم من یک دانشجوی تمام وقتم!
و من امروز خوشحالم از تصمیمی که گرفتم :)