Archive for the Category » دلتنگی «

چهارشنبه, بهمن ۰۵م, ۱۳۹۰ | Author:

این روزها دلتنگم

نه از این نوع دلتنگی های معمولی!

دلتنگم …

این روزها برای انسانیت دلتنگم

برای رفاقت

برای صداقت

برای دوستی

برای صمیمیت

برای ارزش هایی که دیگر ارزش نیست

برای خودم ، برای تو، برای او،‌ برای ما دلتنگم

و این دلتنگی را هیچ جز شاملو خوانی های مداوم درمانی نیست ….

 

 

 

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم
پیش از آن که پرده فرو آفتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم.

در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزنند،
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم،
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی حقیقت
که راهی ست ناشناخته
پُر خار
ناهموار،
راهی که، باری
در آن گام می گذارم
که در آن گام نهاده ام
و سرِ بازگشت ندارم

 

 

 

 

 

 

در می رسد آن روز
که رود به سوی بلندی جریان یابد
تکه های برف در هوا معلق مانَد
کودکان رو به بلوغ و
بالغان رو به کودکی بربالند
حتا زمین مسیری معکوس در پیش گیرد
باد همه چیز را با خود ببرد
زمین در خود به چرخش در آید
و هوشیاران را
همه چیزی به وحشت افکند.

اگر کسی بار دیگر بذر افشاند
انسانیت می تواند دگر باره
به اوج شکوفایی رسد.

 

* چیدن سپیده دم شاملو