دوشنبه, فروردین ۲۱م, ۱۳۹۱ | Author:



آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه‌تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!


●●●


او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها»








به جای همه دنیا شرمنده مظلومیتتم بزرگ رفیقم، ای نادیده دوست … کاش توان فریاد کشیدن از این همه بی عدالتی را داشتم!
امروز تو می‌روی … فردا آن دگر …. و من در غربت خود از دور نظاره می‌کنم رفتن‌هایتان را و سکوت خفقان آور روحم را خراش می‌دهد … امروز اوین دیگر زندان نیست که بزرگ مردانی چون تو و دیگر عزیزان را مهمان است. خوشا بر سعادت آن دیوارها … آرزویم با همه وجود این است که دیواری در دنیا نباشد تا کسی را به خاطر خواستن حقش پشت آن محبوس کنند …..
به روحیه خوبت حسودی می‌کنم … به لبخندهایت حتی پیش از رفتن
به لبخندت که از جلوی چشمانم لحظه‌ای دور نمی‌شود فکر میکنم و به خود می‌بالم که چنین دوستی دارم. در دل به مادر و پدرت آفرین می‌گویم برای تربیت شیرمردی چون تو و آرزو می‌کنم روزی فرزندم عمویی چون تو را الگوی خود سازد …
خدا پشت و پناهت بزرگ رفیقم


پ . ن :‌بلی برای فرزند نداشته ام نقشه ها دارم. او باید به عموهایش شبیه باشد! به عمو ایقانش به عمو نویدش و به خیلی عموهای دیگر