Tag-Archive for » آوارگی «

شنبه, بهمن ۰۹م, ۱۳۸۹ | Author:

این روزها در جنگم
با خودم ، با تصمیم هام ، با کارهای انجام نشده و روزهای از دست رفته
میز گرد و مسالمتی هم در کار نیست
دیروز لیز یه مثال خوبی زد برام و گفت اون پس کله پشت مغزت جنگه
گفت یه میز بکش بیار وسط عقل و احساس و گذشته و آینده رو بیار سر میز برای مذاکره مسالمت آمیز
اما مگه میشه؟


بهش میگم جاده طولانی و تاریکه … نوری تهش نمیبینم … میگردم دنبال نور ، چشمام به تاریکی عادت نمیکنه ، انگار رو آتیش باشم در حال جست و خیز و بالا ، پایین پریدنم اما راه رو به سمت روشنی پیدا نمیکنم
میگه چرا نور هست و میبینش ولی چون چشمت رو میزنه چشاتو میبندی و برمیگردی به سمت تاریکی فکر میکنی نوری پیدا نمیکنی
میگه …
میگم …
میگه ….
میگم با همه تصمیماتم مشکل دارم انگار به خودم شک دارم . تصمیماتم لحظه ای شدن ! من برنامه ریز ، منی که بدون نقشه برای کمتر از ۵ سال آینده قدمی برنمیداشتم ، من منظم ، من مرتب … شدم یه آدم لحظه ای ، شدم هر لحظه یه تصمیمی ، شدم بی برنامه زندگی
میگم سر کانفیوژن کرنر بدجوری گیر افتادم راه رو پیدا نمیکنم انگار
میگه چاره اش همون میزگرد مسالمت آمیزه و بس!
میگم پس میزشو تو بیار وسط بقیه اش با من :دی
میگه میزش عشقه ، یا همون لاو خارجکی میگه پایه های میزش محبت و مهم بودنه …
ته دلم میگم آخ قربون آدم چیز فهم اما نمتیونم ترجمه اش کنم و بهش بگم ! لبخند میزنم و نمیتونم بهش بگم خب من میخوام برم پیش خونواده ام بمونم واسه همین لاوی که تو میگی :)
با احساس موفقیت از موعضه اش میگه دیدی گفتم! همینه
میگه
میگم
یه ساعت میگذره بلند میشم تشکر میکنم و میزنم از دفترش بیرون.
سوار ماشین میشم و به این فکر میکنم که واقعا یه روزی این همه گذشته ، این همه خاطرات ، این همه … از ذهن پاک میشه؟ یعنی میرسه شبی بی کابوس و سر به بالش نرسیده پادشاه هفتم رو دیدن؟ اینکه چند نفر از من و نسل سوخته مملکتم چیزایی رو تجربه کردیم که حتی تصورش واسه آدمای دنیایی که توش آواره شدیم غیر ممکنه؟ اینکه حتی تجسم کردن بعضی از تجربه ها کلا عملی نیست براشون چه برسه که درکش کنن . چند تا از هم نسلی هام مثل من یه جا وامیستن جلو این جریان و میگن باید تموم شه ؟ چند نفر … چند نفر …. و بی مقصد به رانندگی ادامه میدم شاید نور ته تاریکی رو پیدا کنم.

دسته: روزنگار  | برچسب‌ها: , ,  | نظرات