Tag-Archive for » اسارت «

پنجشنبه, اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۹ | Author:





گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم

















خبر تلخه باز ، اینبار نزدیکتر و‌ ملموس تر، شروع میکنه به خوندن ر … اسمش شوکم میکنه حتا نمیتونم چیزی بگم اشک سرازیر می‌شه به پهنای صورت بی توجه به حال من ادامه میده ا همسر او‌ نیز ….. خدای من تصویر بچه‌ها میاد جلو چشمم یهو متوجه تغییر حالم می‌شه میگه چی‌ شد میشناسیشون…..
میگم از شناخت بالاتره……
شاکم ….
هنوز شاکم با اینکه صبح زنگ زدم و‌ با “س” حرف زدم اونم شاک بود مثل من، گفت بعد یه هفته خبر دادن، گفت خواستم برم پیش بچه ها, گفتن صلاح نیست، نگران بچه هام ….
گفت همه داغونیم، شاکیم
از ف‌‌‌‌ گفت که چطور صبوری میکنه
از..
از..
و من دیگه نمیشنیدم و قلبم تو سینه جا کم آورده بود








پ . ن : کاش میتونستم هر آنچه در مغز میگذره این روزها رو به قلم بیارم شاید این بغض جا خوش کرده در گلو رهام کنه ………. دیگه حتی سکوت سرشار از چیزی نیست فقط فریاد میزنم و بی‌ وقفه تکرار می‌کنم


هَل مِن مُفَرِجٍ غَیرُ الله