Tag-Archive for » بی وطن «

یکشنبه, مرداد ۲۴م, ۱۳۸۹ | Author:

یک سال دیگه گذشت
یک ۱۵ آگوست دیگه از راه رسید و من این بی وطنی رو باور ندارم
هنوز اون ۱۵ آگوستی که پا به این خاک غریب گذاشتم مثل روز روشن لحظه به لحظه اش از جلوی چشمام میگذره
آخرین خداحافظی ها … این مسیر تموم نشدنی … لحظه ورود … آغاز بی کسی ها
وقتی به پس پشت نگاه میکنم باورم نمیشه چه راه پر فراز و نشیبی رو اومدم و به کجا رسیدم


آخرش یه روزی هجرت در خونت و می کوبه


تازه اون لحظه می فهمی همه آسمون غروبه


و من سخت فهمیدم …
یک روز چشم باز کردم و خودم رو تو این خاک ، غریب و تنها دیدم !
سال های زیادی گذشت … هر سال که میگذره تو این روز سعی میکنم سنگ هامو با خودم وا بکنم … اینکه کجا بودم ، کجا هستم و کجا میخوام برم
نگاه میکنم میبینم تو این سال ها چقدر رشد کردم ، چقدر پیشرفت کردم یا چقدر پس رفت !
سالی که گذشت سال پر حادثه ای بود … سال پر اظطراب … سال پر دغدغه … سال پرهیایو ….




میگزره روزای عمرت توی جاده های خلوت


تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو باغ غربت


و من هنوز بعد این همه سال احساس گم شدگی دارم … دلم پیدا شدن میخواد
امیدوارم یه روزی این غربت تموم شه و باز به آشیونه برگردیم