در من غم بیهودگی ها می زند موج ،
در تو غروری از توانِ من فزون تر
در من نیازی می کشد پیوسته فریاد ،
در تو گریزی می گشاید هر زمان پر
ای کاش در خاطر ، گل مهرت نمی رُست ،
ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت
ای کاش دستِ ، روز و شب با تار و پودش ،
از هر فریبی ، رشته ی عمرم نمی بافت
اینک دریغا آرزویِ نقش بر آب ،
اینک نهالِ آرزو بی برگ و بی برگ
در من غمِ بیهودگی ها می زند موج ،
در تو غروری از توانِ من فزون تر
اندیشه یِ ، روز و شبم پیوسته این است
من برتو بستم دل ، دریغ ، دریغ از دل که بستم
افسوس بر من ، افسوس بر من ، افسوس ، افسوس
گوهر خود را فشاندم ، در پای بتهایی که باید می شکستم
افسوس بر من ، افسوس بر من ، افسوس ، افسوس
.
.
ای خاطراتِ روزهایِ گرم وشیرین ،
دیگر منو با خویشتن تنها گذارین
در این غروبِ سردِ دردانگیزِ پاییز ،
با محنتِ گنگ و غریبم واگذارین
در من غم بیهودگی ها میزند موج ……….
پ . ن : ندارد فقط بشنوید با صدای محمد نوری که این روزها همراه همیشگی ام شده


شما چی گفتین