دوست داران را چه شد؟
۴ شنبه سوری تموم میشه میزنیم بیرون با سین تو راه از هر دری حرف میزنیم و از اون شباست که تو دوستی یه شبه انگار ره صد ساله رفته ای.
میگه اینجا انگار دوستی ها رنگ و لعابشان فرق داره ، جنسشون فرق کرده
میگم همینه ، اینجا حتی آدما هم فرق کردن
اینجا هیج کس رفیق نیست انگار حتی اونایی که سال ها پیش تو ایران رفیقت بودن
میگه
میگم
میگیم و میگیم و بالاخره این که …… آسمون همه جا همین یه رنگه و آدما عوض میشن.
بغلش میکنم و میگم من همیشه هستم . اونم میگه منم هستم … اشک ها سرازیر میشه و ….
میرسونمش و به سمت خونه حرکت میکنم
بسته ای رو که از ایران برام آورده نگاه میکنم ” احتمالا گم شده ام ” سارا سالار … و میبارم
به حرفای سین فکر میکنم …
تولد یک رفاقت رو حس میکنم رفاقتی که شاید جنسش از جنس صفا و صداقت و محبت باشه ،
دوست تازه یافت شده ای که انگار حرف ها و درد های مشترک زیادی برای گفتن داریم
یادم میفته به همه دوستی های گذشته و حال . به اونهایی که برای من ” تا ” نداشت اما یک جایی تموم شد و به حرف سین که میگه آدم ها یه جایی تو زندگیت تموم میشن چه بخوای چه نخوای و به هیچ چیز خاصی هم ربط نداره اما رنگ دوستی هات عوض میشه ! و من تصویر گذشته رو مرور میکنم و میبینم حق با سینه آدم ها گاهی تموم میشن بدون اینکه بفهمی یا حتی خودشون بفهمن

شما چی گفتین