مریما،
عیسی جان به لامکان عروج نمود
و قفس وجود از طیر محمود خالی ماند
و بلبل قدم به صحرای عدم رو نمود
وعندلیب الهی از سدره ی رحمانی به خروش آمد.
سرادق عزت بر درید
وهمای رفعت از شاخسار بهجت برپرید.
افلاک های بلند بر خاک تیره بنشست
و نعره ها از دل پردرد برخاست.
آب گوارا به خون تبدیل شد
وصحن فردوس برین به خون آمیخته.
بلی تیر قضای الهی را سینه ی منیر دوستان لایق
و کمند بلای نا متناهی را گردن عاشقان شائق.
هر کجا خدنگی است بر صدر احباب وارد آید
و هر جا غمی است بر دل اصحاب نازل گردد.
عاشقان را چشم تر باید ومعشوقان را ناز و کرشمه شاید.
….
از بی صبران مباش.
پیراهن تسلیم پوش
واز باده رضا بنوش
و عالمی را به درهمی بفروش
.دل به قضا دربند
و به حکم قدر پیوند.
…..
چشم را از آب پاک کن
ودل را از حزن بروب
وقلب را از غم فارغ نما
و به آهنگ ملیح بر خوان:
گر تیغ بارد در کوی آن ماه ………. گردن نهادیم الحکم لله
پ . ن : خبر ناگهانی بود و شوکه کننده …. به اون عزیز دربند فکر میکنم و به صبری که خدا داره که گر من جای او بودم ….. نمیدانم !
Tag-Archive for » روزگار «
جمعه, اسفند ۲۰م, ۱۳۸۹ | Author: انجل
دسته: روزنگار, سخن بزرگان
| | نظرات

شما چی گفتین