سالم از سی رفت و غلتک سان دَوَم
از سراشیبی کنون سوی عدم
…..
من کهام جز خامُشی و همهمه؟
من کهام جز نرمی و سختی به هم؟
من کهام جز پایداری جز گریز؟
جزلبی خندان و چشمی اشک ریز ….
ای دریغ از آن صفای کودنام
چشمِ در فانوسِ چوپان دیدنم!
با تن فرسوده، پای ریش ریش
خستهگان بردم بسی بر دوش خویش
گفتم این نامردمان سفلهزاد
لاجرم تنها نخواهندم نهاد!
لیک تا جان به تن بشناختند
همچو مُردارم به راه انداختند…
ای دریغ آن خفت از خود بردنام
پیش جان، از خجلتِ تن مُردنم!
من سلام بیجوابی بودهام
طرح وهم اندودِ خوابی بودهام
زاده پایان روزم، زین سبب
راهِ من یک سرگذشت از شهرِ شب،
چون ره از آغازِ شب آغاز گشت
لاجرم راهام همه در شب گذشت!

شما چی گفتین