Tag-Archive for » فوریه ۲۰۱۰ «

یکشنبه, بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ | Author: انجل

پنچ شنبه ای به شدت مشغول پروژه ام هستم و سرگرم کار همکار محترم آی ا م میده که فردا میایی سر کار؟ میگم آره چرا نیام یه شکلک تعجب به شدت آی ام میفرسته که من شاید نیام !!!
میگم مگه چه خبره ؟ میگه قراره برف بیاد بیشتر از ۳۰ اینچ !!! مگه اخبار نگاه نمیکنی؟ میگم نه من اصلا وقت تلویزون نگاه کردن ندارم تازه اصلا کیبل ندارم :) ) میخنده و خلاصه خبر برف غریب الوقوع رو بهم میده و بعد از کمی سرچ میبینم که بعله همین چند روزی که به شدت درگیر کار بودم و در مرگ دوربین عزا دار اتفاقاتی افتاده که من نخوندم و ما در انتظار آن مردیم که در برف بیاد بازم البته خیلی جدی نمیگیرم ولی همانگی های لازم رو میکنم که اگه فردا برفی بود از خونه کار کنیم و اینا .
از شرکت که اومدم بیرون یادم افتاد نون و شیر ندارم تو خونه گفتم برم سر راه بگیرم و برم خونه اما اگه شما تونستیت ساعت ۸ شب پنج شنبه یه دونه شیر یا یه دونه نون درست حسابی تو یکی از هزاران سوپر مارکت این ولایت پیدا کنید منم کردم !!!‌ یعنی رسمااااااااااا انگار قرار قحطی بیاد یا گفتن قراره بمب اتمی بزنن پناه بگیرید تو خونه هاتون و ملت مثل ملخ افتاده بودن تو فروشگاه ها !!!
از صف های عریض طویل که رسما آدمو از خرید پشیمون میکنه بگذریم واقعا چیزی تو فروشگاه ها نبود که بشه خرید !
لانگ استوری شورت یه چیزایی خریدم احیانا اگه قحطی اومد نمیرم از گشنگی چون نزدیک به خرید هفتگی خونه بودم و سر راه یه سری به خاله زدم و متوجه وخااااااامت اوضاع شدم :) )
رفتم خونه بساط سفر بستم و آماده حمله دشمنان اسلام به بلاد کفر شدم . صبح ساعت ۶ که بیدار شدم همه چی عادی بود کلی به ریش خبرگذاری خندیدم و و سایلم رو بار ماشین کردم و رفتم شرکت و ته دل گفتم باز ما رو مسخره کردن اینا با این هواشناسیشون دیگه بدتر از برف سال ۲۰۰۲ هم مگه ممکنه که بیاد؟
حدود ساعت ۱۰ برف شروع شد و منم طبق برنامه ساعت ۱۱ بساط جمع کردم و اومدم خونه خاله که بقیه روز رو از خونه کار کنم که شایع شده بود برق قراره بره و من تو اون خونه همه چی برقی قطعا از سرما میمردم و برای عدم تنها بودگی تصمیم به کوچی چند روزه به خونه خاله گرفتم.
بعد شام بر و بچه ها رفتن دنبال زندگیشون و من و خاله نشستیم لب پنجره و غرق شدن شهر رو تماشا کردیم و البته چند باری هم رفتیم زیر برف عکاسی و آدم برفی سازی و اینا
هر چی بیشتر بارید این درخت دم در بیشتر به زمین نزدیک شد به طوری که رسما رفتم ماشینو جاشو عوض کردم و خلاصه جونم براتون بگه که دیگه به هواشناسی ایمان آوردم کم کم و تا دیروز عصر ساعت ۵ که بی وقفه بارید رسما زیر برف دفن شده بودیم و صبحی که بیدار شدیم اینترنت و تلویزیونمون هم قطع بود حتی اما برق داشتیم :)
گزارشات فامیلی از گوشه و کنار ولایت حکایت از شدت برف داشت و عکسایی که تکست میکردیم وخامت منطقه هامون رو به رخ هم میکشیدم :) )
زن داداشه تو بیمارستان حبس شده بود و داداش و ۲ طفلانش تو خونه . فرهاد که درست تو این گیر و دار خاله اش رو از دست داده بود تو بیمارستان و دنبال کارای اون و شرول و بچه ها تو خونه زندانی برف . دختر خاله و همسرش تو هتل اسیر و من و خاله اینجا گرفتار :) )
بعد قطع برف هم ۳ ساعتی با کمک تنها بیل موجود تو خونه خاله‌‌ ( از اونجایی که قحطی اومده بود دیگه پارویی برای خریدن وجود نداشت و ما یه بیل خریدیم :) ) ) رخش رو از زیر آوار برف نجات دادیم و الان بنده آدمی هستم رباط مانند و تمام ماهیچه های داشته و نداشته بدن به شدت گرفته و حتی از جام تکون نمیتونم بخورم خدا نصیب نفرمایاد :) )

این بود انشای من درباره تعطیلات آخر هفته خود را چگونه گذراندید و البته آن مرد در برف نیامد اقلا یه کمکی کنه ما ماشینمونو تمیز کنیم :دی
توجه شما رو هم به چند تا عکس جلب میکنم :)





این هم یکی از عکسای دریافت شده از محله های دیگه :)





















پ . ن : دیروز صبح هم کلی شعار نویسی کردیم و هیچ ماشینی از دستمون در نرفت و کلی موج سبز سفید راه انداختیم حتی :)
یادم رفت بگم که ملت رسما با چوب اسکی تو شهر بودن :)