انگار صاعقه زدتم از صبح
دیشب بعد این همه مدت میم پیام میده و بعد چند کلمه حال و احوال میره دنبال کارش و ماموریتش. صبح بلند میشم نون آنلاینه سلام میکنم و چند کلمه حرف میزنیم . میگه بهت ایمیل میزنم. تعجب میکنم اما فکر میکنم سر کاره و سرش شلوغ حتما.
میرم دنبال زندگیم . ظهر که بر میگردم یه ایمیل ازش دارم. ایمیل رو میخونم و میبارم باورم نمیشه …. بارها و بارها میخونمش! به هق هق میفتم … چرا میم چیزی نگفت؟ چرا این همه مدت به من خبری ندادن؟ خودم رو دلداری میدم که خب مگه کاری ازت بر میومد؟ اما باز گریه امون نمیده ….. قادر نیستم جلوی اشکام رو بگیرم
هنوز تو شاکم باورم نمیشه به همین راحتی آدما میتونن دیگه نباشن
به سختی خودم رو آروم کردم و به خودم قول دادم اشک نمیریزم، اما باز وقتی از فرسنگ ها اونور تر گوشی رو برداشت و گفت الو
های های گریه کردم. حرفی برای زدن نداشتم لال بودم لال و فقط هق هق گریه های خودم رو میشنیدم که لابلای حرفاش سکوت رو میشکست.
برعکس شده بود به جای اینکه من اونو دلداری بدم اون منو دلداری میداد
هنوز باورم نمیشه! حتی تصور یک لحظه جاش بودن نابودم میکنه … از صبح هزار بار گفتم من اگه جاش بودم مرده بودم … کاش خدا بهش صبر بده
چیکار میتونم بکنم از راه دور جز آرزوی صبر براش؟ نوشته میگن خدا تو هر غمی صبرش رو هم میده و من فکر میکنم یعنی واقعا میده؟
بعد از ساعت ها اشک ریختن، کتاب دعام رو بر میدارم به گوشه ای میخزم و تفألی به کتاب دعا میزنم و مثل همیشه این جمله آرومم میکنه که :
« ای بنده خموش باش که در کار الهی
جای سخن و دم زدن و چون و چرا نیست … »
سکوت میکنم ، ساعتی رو به راز و نیاز و طلب صبر برای رفیق شفیق عزیز تر از جان میگذرونم و از خدا میخوام من رو هرگز اینگونه امتحان نکنه.

شما چی گفتین