Tag-Archive for » هجرت «

دوشنبه, دی ۲۸م, ۱۳۸۸ | Author: انجل

به گذشته نگاه میکنم به روزایی که مثل برق و باد گذشت
خوب تر نگاه میکنم رد گذر زمان به روی و موی نشسته ، حتی به دل ،‌حتی به روح
به اون روزها فکر میکنم ، به روزها و شب هایی که قرار بود بشه خاطره ،‌ که شده … به زمستونی که شد نقطه عطف زندگی به روزی که باید میگذاشتی و میگذشتی … به روزی که گذاشتم و گذشتم هر چند سخت …



آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه


کوبید … غروب بود همه آسمون که نه همه دنیا غروب بود ! سخت بود گذاشتن و گذشتن که گذشت عمر توی غربت که هنوزم عادت نشده که گم شدم تو غربت


میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت


خونه …. خونه … خونه ، جایی که بعد گذر این همه روز حالا فقط برات ازش اسمی مونده و کابوسی شبونه که همدم هر شبت شده که وقتی به پشت سر نگاه میکنی … هنوز دلت اونجاست . روح و قلب و فکر و ذهنت … که انگار تا آخر عمر قرار نیست به جایی احساس تعلق کنی هرچند میدونی دیگه به اون خونه هم تعلق نداری و به قول سیاوش قمیشی ” دیگه حتی صاحب اون خونه نیستیم” ….



















پ . ن : امروز ۱۰ ساله شدم ،‌ تو روزایی که گذشت انگار این ۱۰ ساله شدن یه فرقی داشت نمیدونم چه فرقی اما باز هر شب کابوس هایی که رنگ عوض کرده بودن شدن همون کابوس های اون سال ها ،‌اصلا انگار تو اون روزها زندگی میکنم و دل به شدت هوای خونه رو داره ،‌ هوای اون روزهای آخر ،‌اون خداحافظی ها … اون اشک ها و اون روزهای اول سخت غربت ! بله من امروز ۱۰ ساله شدم !
۳۶۵۳ روز گذشت به همین سادگی !